تبليغاتX
diaries of the idiot inside me
خیلی کم پیش میاد من اینجا یه قطعه شعر یا نثر از یه نویسنده یا شاعر بذارم ، معمولا عادت دارم اینجا خودم می نویسم ولی امروز تو "کتاب صورت" تو یه صفحه ای یه شعر طنز دیدم که خوشم اومد و گفتم اینجا بنویسم ! کلا طنزهای این آقای اکبر اکسیر رو دوست دارم. یه جورایی کنایه آمیز بودنشون یا سارکستیک بودنشون قشنگه! 

رخش ، گاري كشي مي كند!
رستم كنار پياده رو سيگار مي فروشد!
سهراب ته جوب به خود پيچيد!
گردآفريد از خانه زده بيرون!
مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند!
 ابوالقاسم براي شبكه سه سريال جنگي مي سازد!
واي...
موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!!
صفر را بستند تا ما به بيرون زنگ نزنيم!
از شما چه پنهان! ما از درون زنگ زده ايم!
یا این یکی که یه حال و هوای این روزای ملت بدبخت اما همیشه در نمی دونم کجا می خوره ( ! ) : 

تعطیلات نوروز به کجا برویم ؟ 

پدر از بی پولی گفت و قسط های عقب مانده 

مادر از سختی راه و بی خوابی و ملافه و حمام 

ساعت شد 12 نصف شب

گفتیم برویم سر اصل مطلب 

یکی گفت برویم شیراز 

دیگری گفت نخیر مشهد 

ساعت شد 5 صبح

مادر گفت بالاخره به کجا برویم ؟ 

پدر گفت برویم بخوابیم !!!

                                                                   اکبر اکسیر

پی نوشت : اینم از این ! حالا این یه پست رو به عنوان فان محسوب کنید تا دفعه دیگه خودم بنویسم! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 0:23  توسط idiot  | 

چند وقتیه به طرز عجیب و غریبی به پنیر علاقمند شدم ! الان که اسم پنیر رو شنیدید شاید شما هم مثل چند سال پیش من یاد این پنیر های شور بدمزه ایرانی افتاده باشید که مامانتون وقتی بچه بودید صبح ها به زور می چپوند تو دهنتون ! ولی باور کنید این پنیر واسه خودش یه دنیایی داره ! 

چند وقته دارم هر روز انواع جدیدی از پنیر رو کشف می کنم ! اگه بخوام اسم ببرم یه لیست طولانی می شه ! 

پنیر فیلادلفیا ، پنیر گودا ، موزارلا ، پارمزان ، بلوچیز ، کممبر ، ماسکارپونه ، چدار ، آلپاین و هزاران نوع دیگه پنیر که اینا یه بخش کوچیکشه ! بقیه اش رو برید خودتون کشف کنید ! تازه ما تو ایران به زحمت به همین تعداد پنیر که گفتم دسترسی داشته باشیم ! اونم تو چند سال اخیر ! 

یادمه چند وقت پیش ، تو یکی از این شبکه های عامل فساد ( ! ) ، یه برنامه ای نشون می داد که مرده می رفت تو دهکده های دورافتاده اروپا مثل سوییس ، فرانسه ، انگلیس و جاهای دیگه ، انواع پنیرها رو کشف می کرد و طرز درست کردنشون رو یاد می گرفت. بعضی از این پنیرها رو ماه ها تو یه انباری سرد و تاریک نگه می داشتن تا درست بشه ! مثل اینجا :

 

بعضی هاشون باید کپک می زد ! یعنی یه چیزی مثل بلوچیز. حالا جدا از بحث شیرین ( یا شور ! ) پنیر ، مناظری که تو این برنامه نشون می داد معرکه بود ... یه جاهای بکر و دست نخورده تو بهشت کره زمین ( که این اسمیه که من رو کوه های آلپ مرز بین سوییس و فرانسه گذاشتم ! ). یعنی آدم هوس می کرد توی خواب هم که شده بره و یه نفس تو اون هوای دامنه آلپ بکشه و برگرده ! چمنزارهای سرسبز ، آسمون آبی آبی ، گاوهای چاق و چله مشغول چرا ، جویبار مه رقیقی هم که کل فضا رو پوشونده ! دیگه شماها بهشت به چی می گید ؟ نکنه می خواین راستی راستی جوی عسل جاری باشه اون گوشه ؟ !!! 

این روزا شام محبوب من شده دو تا نون تست ، با یکی دو ورق کالباس ، با یه ورق پنیر تست ! من پبشنهاد می کنم شما هم امتحان کنید ، فقط سعی کنید اون بخش اصلی ، یعنی پنیر ورقه ای تون خارجی باشه !

گرچه اگر وضع مملکت اینجوری پیش بره ، بعید می دونم تا چند وقت دیگه همین پنیر لیقوان مزخرف ایرانی هم گیرمون بیاد ! پنیر خارجی پیشکش ! 

راستی ، از چیزکیک هم غافل نشیم که خوشمزه ترین دسر موجود روی کره زمینه به نظرم ! بازم این پنیر لعنتی ! من واقعا نمی دونم این چیزکیک هایی که تو این ایران ، تو بعضی قنادی ها می فروشن ، چقدر نزدیکه به اون چیزکیک واقعی ، ولی حتی اگه 50درصد اون طعم رو هم داشته باشه ، بازم معرکه ست ! 

در پایان ، توجه شما رو به یک برش پنیر گودای اعلا ( ! ) ، جلب می کنم : 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 1:20  توسط idiot  | 

الان ساعت 7 صبحه. دقیقا از ساعت 4 صبحه بیدارم. دیشب ساعت نزدیک 2 خوابم برد. یعنی فقط 2 ساعت. گند ترین ساعات شب همین ساعات نزدیک صبحه. وقتی تکلیفت با خودت معلوم نیست. وقتی ساعت 4 صبح بیخوابی به سرت بزنه چیکار می کنی ؟ من که طبق معمول کامپیوتر رو روشن کردم و یک ساعتی شطرنج بازی کردم. حالم بهتر شد. انتخاب آهنگ هم برای این ساعت صبح مکافاتیه. من که آهنگ The blower's daughter از دمین رایس رو گوش دادم. یه تیکه شبیه کر آخرش داره که معرکه ست. باید آهنگ رو این ساعت صبح بذاری رو ریپیت و هی گوش بدی و گوش بدی تا وقتی که دیگه حسش نکنی. که یادت بره گوشی تو گوشته و داری گوش می دی.

از دیروز احساس سرماخوردگی می کنم. ولی خوب می دونم سرما نخوردم. مریضی هام هم مسخره ست. انگار میکروب هایی هم که وارد بدنم می شن مثل خود من تکلیفشون با خودشون معلوم نیست. من دلم یه سرماخوردگی جانانه می خواد. از اونایی که آدم رو می ندازه. نه یه ذره خارش گلو و آبریزش. دلم تب می خواد. تب بالا. از اونایی که می برتت تو خلسه. تو توهم. دلم می خواد تمام بدنم درد بگیره و بیفتم تو تخت و تب داشته باشم ، از اونایی که افکارت رو رقیق می کنه و تو کم کم مثل یه حباب سبک می شی و می ری بالا....

لعنت ... انگار این طبیعت لعنتی میکروب ها و ویروس هاش رو هم با خساست بهم می ده...

می دونی ، تو شطرنج ، یه نقطه بحرانی ای هست که یهو می فهمی کارت تمومه ... دیگه دست و پا زدن فایده نداره ... اونجاست که دیگه تسلیم می شی ... بازی رو به زور ادامه می دی ولی می دونی دیگه دخلت اومده ...

دارم فکر می کنم تو زندگی کی به اونجا می رسم... حداقل الان باید چند سالی با اون نقطه فاصله داشته باشم ... هنوز شاید چند تا دلخوشی کوچیک مونده ... و مهم تر از همه امید به آینده ... آره می دونم پسر. مزخرف ترین و حال به هم زن ترین کلمه ممکنه. امید ... ولی اگر از کلمه اش بگذریم خودش بدجوری کار می کنه . فعلا البته ... 


" این کلمات که می نویسم ، من رو از دیوانگی مطلق می رهانند"

                                                                                   چارلز بوکوفسکی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 7:34  توسط idiot  | 

شما هم این روزا حس می کنین مملکت با چه سرعت سرسام آوری رو به سقوط می ره ؟ 


پی نوشت : دلار و تحریم و بانک مرکزی و واردات و نفت و  تنگه و ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 21:55  توسط idiot  | 

برای من دیگه فرقی نمی کنه. شب یلدا یا غیر شب یلدا. شاید چند سال پیش ، تو یه همچین مناسبت هایی تصور اون خانواده رویایی که می تونه تو موقعیت هایی مثل شب یلدا و عید و چهارشنبه سوری و غیره دور هم بشینن و آجیل و میوه بخورن و حرف بزنن و فال بگیرن وحافظ بخونن و  خلاصه این کانون از هم پاشیده رو اندکی هر چند تصنعی گرم کنن ، همیشه گوشه ذهنم رو قلقلک می داد و اذیتم می کرد که چرا من از این نعمت( ! ) محرومم ، خودم رو یه پسر کبریت فروش می دیدم که داره از پنجره خوشی های دیگران رو می بینه و خودش باید تو گوشه اتاق کز کنه و کبریت های تنهاییش رو یکی یکی روشن کنه ولی چند ساله که دیگه واسم فرقی نداره.تازه خیلی هم راضیم از این وضعیت.

عادت کردم به اتاق و شب و لپ تاپ و تنهاییم. الان طوری شده که اگر غیر از این باشه برام اعصاب خورد کنه. دلم دیگه هیچ کانون گرمی نمی خواد. اون هایی هم که این کانون گرم رو دارن ، فقط سر خودشون رو کلاه می ذارن.

آهای جماعت ، این کانونتون گرم نیست ، زیادی گرمه ، دارین توش می سوزین ، خودتون نمی دونین. هر چی بدبختی دارین از همین کانون گرمه. به نظرم این کانسپت خانواده ایرانی خیلی مهوع شده جدیدنا. وقتی همتون به خون هم تشنه اید ، دیگه این کاراتون چیه ؟ دیگه شب یلدا و عید و سال تحویلتون چیه ؟ حال آدم بد می شه وقتی این کانون های آتشین رو می بینه.

امروز یه مسافتی رو پیاده اومدم. حالم خیلی خوب نبود. احساس دلتنگی الکی میکردم. هوای سرد به صورتم می خورد و دماغم یخ کرده بود. ولی پسر حوصله ماشین سوار شدن نداشتم. ملت ، کماکان خوشحال تو شیرینی فروشی ها و میوه فروشی ها و آجیل فروشی ها وول می زدن. با حرص و ولع خرید می کردن ، به خیال خودشون می خواستن شب یلدا بگیرن. تف ...مملکتشون چندین ساله که نابود شده و اینا تازه دارن با خیال راحت  و طمع مثال زدنی خرید می کنن و آجیل و شیرینی می گیرن و سر خودشون و همدیگرو کلاه می ذارن.

من ، اما ، حوصله شون رو نداشتم. گذاشتم به حال خودشون باشن. خوش باشن. بعضی وقتا نباید کثافت زندگیشون رو به روشون بیاری. دوست دارن مثل کرم تو هم بلولن و شب یلدا بگیرن و خوش باشن. چیکارشون داری ؟من فقط می خواستم برسم خونه. لباس هام رو با بی حوصلگی پرت کنم تو کمد و برم تو اتاقم . دوباره ساعت های تنهاییم شروع بشه. دوباره آهنگ های عهد بوق گوگوش رو بذارم تو گوشم و برای بار ده هزارم همشون رو گوش بدم.

کانون های گرم تون مال خودتون. شب یلدا و هندونه هاتون هم مال خودتون. من این کانون سرد تنهاییم رو با صد تا کانون گرم شما عوض نمی کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 1:6  توسط idiot  | 


امروز ، خیلی غیر منتظره ، احساس پیری بهم دست داد. پیری ، خودش چیز مزخرفیه. از اون بدتر وقتیه که تو 25 سالگی دچارش بشی. 

زندگی نسل قبل رو ، پدرم رو ، مادرم رو که نگاه می کنم ، پر از ماجرا بود. پر از جاه طلبی ، ماجراجویی ، تلاش ، شکست ، پیروزی ، زمین خوردن ، بلند شدن . زندگی من ؟ یه خط یکنواخت. با شیب ثابت . یعنی اگر زور بزنم می تونم شیبش رو ثابت نگه دارم ، و الا اصرار خاصی داره که با شیب منفی ، مستقیم به سمت منفی بینهایت بره! گاهی یه سری لرزش سینوسی به خودش می گیره با دامنه خیلی کم ، اون هم خیلی زود ، دوباره Steady State  می شه ! یعنی مشتق نمودار زندگی من ، در هر لحظه به سمت صفر میل می کنه ! این چیزیه که من اسمش رو می ذارم پیری زودرس. شاید تو اسمش رو بذاری مرگ زودرس.

از اون طرف ، توی ذهنم ، دقیقا بر عکس این روند اتفاق میفته. افکار گوناگون مدام در حال پیچ و تاب خوردن هستند. افکار ناپایدار ، لجوج ، مبهم ، گنگ ،ناگهانی ،  کثیف ، تمیز ، زشت، زیبا ، خوب ، بد ،  ...

جهش های ناگهانی ، تغییر جهت شدید و شیب های مثبت و منفی بینهایت ، همه از مشخصات نمودار ذهنی منه. 

این روزا این دو تا نمودار ، تناقض بزرگ زندگی من هستن. ولی مهم نیست. آخرش یه روز هر دوشون به سمت صفر میل می کنن. 


پی نوشت : نمی دونم کتاب "مرد بی وطن " کورت وونه گات رو خوندین یا نه. تو یکی از فصل هاش ، یه سری نقاشی کشیده ، در حقیقت یه سری نمودار ، نمودار زندگی های مختلف ، البته با یه دید طنزآلود. دیدم بی ربط به این نوشته نیست اگه یکی از نمودار های آقای وونه گات رو اینجا بیارم ! نمودار زندگی کافکا ! 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 23:2  توسط idiot  | 

سرم رو که بلند کردم ، روبروم تئاتر شهر رو دیدم. شاید سه چهار سال بود که نزدیکش نشده بودم. بی اختیار رفتم جلوتر و چند ثانیه ای نگاش کردم. یه حس عجیبی داشتم. انگار یه دفعه 40 سال تو زمان عقب رفتم. بعضی ساختمون ها و بناها تو هر شهری هست که حتی اگر باهاشون هیچ خاطره ای نداشته باشی ، باز هم نوستالژیک هستن. این هم یکیشه. وقتی جلوش وایستاده بودم ، انگار داشتم روزهای شکوهمندش رو می دیدم. انگار بهم می گفت من اینی نیستم که الان می بینی ! عین این پیرمردایی که به آدم می گن نگاه نکن الان چی شدم ، جوونیام کجا بودی جوون ! 

یهو احساس کردم مثل این مردای میانسال پالتو پوش کراواتی شدم که بعد از 20 ، 30 سال بر می گردن وطنشون و با حسرت به گذشته شون زل می زنن ! ولی من که همینجا بودم ! من که اینقدر از این کشور و این مردمش بدم میاد ! 

بعدش فهمیدم که چرا اون حس بهم دست داد. با دیدن ساختمون قدیمی باشکوهی مثل تئاتر شهر ، یاد گذشته این مملکت افتادم ، یاد روزای خوشی که شاید همین پدر های ما تو همین خیابون ها و تئاتر شهر و بقیه جاها داشتن. روزگار بدون یارانه ، بدون سهمیه بندی ، بدون تحریم ، بدون ترس از سایه جنگ ، بدون تحقیر ... 

روزگار هایده و سوسن و لاله زار و گراند هتل و سینما رکس و کاباره مولن روژ و آب.جوی شمس ! 

خدایا ! قربون کرمت ! حالا که ما رو تو این مملکت انداختی ، حداقل می نداختی تو دهه 40 و 50 ! چرا حالا آخه ؟ !!! 

از تئاتر شهر بگذریم ، همونطوری که من گذشتم و به سمت میدون فردوسی راه افتادم... نزدیک های چهارراه کالج ، یه راسته پارچه فروشی و کت شلوار فروشی هست که نظر من رو به خودش جلب کرد. چند وقتیه عجیب به تیپ رسمی علاقمند شدم ! فکر کنم دیگه از جین پوشی خسته شدم ! دوست دارم کت و شلوار و کراوات بپوشم و یه کیف چرم دستم بگیرم با یه کفش مشکی کلاسیک ! 

از اون ور عشق پالتو و بارونی های بلند هم افتاده به جونم ! فقط مشکلم اینه که من هر پالتویی رو نمی پسندم ! اون هایی رو هم که می پسندم بالای 400 ، 500  تومنه قیمتشون ! دلم نمیاد برای 2 ماه پوشیدن ، 400 ، 500 تومن پول بدم ! حالا البته امسال که گذشت ، شاید سال دیگه دادم ! 
به هر حال ، از جلوی ویترین مغازه های کت شلوار فروشی که رد می شدم ، یه چیزی برام خیلی عجیب بود ! مغازه دار هایی که داشتن واسته یه مشتری له له می زدن ! باورتون نمی شه ، به ویترین هر کدوم که چند ثانیه ای نگاه می کردم ، مغازه دار به یه ولع خاصی می پرید بیرون ! می گفت بفرمایید آقا ، بفرمایید داخل ! دنبال چی می گردین ؟ کت شلوار می خواین یا پارچه یا پیراهن ؟ مجبور می شدم خیلی سریع بگم نه آقا ممنون ، داشتم فقط نگاه می کردم ! 
یکیشون که خیلی سمج بود ! اومد جلو و با حالتی تملق آمیز گفت : آقا از طرز لباس پوشیدنت معلومه خوش سلیقه ای ! بیا تو که جای درستی اومدی ! وقتی گفتم نه ممنون داشتم فقط نگاه می کردم گفت خوب بیا تو نگاه کن ! مغازه مال خودته ! و وقتی با امتناع من روبرو شد آخرین آس رو رو کرد : هر جنسی برداری نصف قیمت بهت می دم. 
با تاسف نگاش کردم و آروم از اونجا دور شدم. چقدر اوضاع اینا می تونه بد باشه که اینجوری گدایی مشتری می کنن. اینا مجبورن بی کیفیت ترین جنس ها رو بیارن که فقط ارزون باشه و ملت ازشون بخرن. من از پبراهن مردونه 15 تومنی ( ! ) دیدم تا کت شلوار 100 تومنی !!! دیگه خودتون کیفیت کارها رو حدس بزنید ! 
باری... رسیدم به میدون فردوسی ! انگار یک میلیون ساله که این میدون تغییر نکرده ! هنوز همون بساط دست فروش های عتیقه ! همون دلار فروش های سمج که خیلی آروم بهت نزدیک می شه و در گوشت با یه صدای خش دار می گه:دلار؟ همون قهوه خونه های پوسیده و ساختمون های قدیمی ... همش سر جاشه !
 
دیگه حرفی واسه گفتن ندارم ... رفتم تا چهارراه استانبول و بعد از یه نگاه سرسری به پاساژ فردوسی ( کویتی های سابق ) ، با پایی خسته و گوشی پر از صدای بوق و ریه ای پر از دود و کثافت و آلودگی ، به خونه برگشتم و مستقیم رفتم زیر دوش آب داغ ! 
راستی ، یه صحنه وحشتناکی تو خیابون فردوسی دیدم . اینم بگم و شما رو به خدا بسپارم ! 
وقتی داشتم تو پیاده رو راه می رفتم ، یهو به فاصله دو سه متری ، یه موش گنده و چاق و چله دیدم. ولی خوب ، این قسمت دردناک ماجرا نبود ... یهو یه موتور از غیب پیدا شد و از روی این موش بخت برگشته رد شد ! و من همه این صحنه رو دیدم ! موتوریه که اصلا نفهمید. بهد یهو دیدم موشه پا شد و با تمام فدرت خودش رو به هوا پرت کرد. چند بار این کار رو تکرار کرد و خودش رو به زمین کوبید. بعدش انگار دیگه همه انرژیش تموم شد. افتاد رو زمین و هر چند ثانیه یه بار تمام بدنش می لرزید. من هم سر جام میخکوب شده بودم و با بهت و ناراحتی داشتم این صحنه رو می دیدم. جالب بود که اونم وقتی افتاد رو زمین داشت به من نگاه می کرد. انگار به من می گفت تو تنها شاهد مرگ منی . دیدی چه بلایی سر من اومد. کمکی ازت نمی خوام ، فقط اینجا باش تا من راحت شم. 
من هم وفادارنه دو سه دقیقه ای ایستادم و وقتی فهمیدم تموم کرد ، راه افتادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 10:28  توسط idiot  | 

به سبک لاست بخوانید ( ! ) : 

Previously on idiot : 

کمک ! تو این اتوبوس گیر افتادم ! می خوام پیاده شم ! کجا می خوای بری ایدیت؟ این سرنوشتته ! باید اینجا له بشی ! اگه پیاده شی همه چی به هم می ریزه ! "دیگران" دارن میان ! اون بیرونن ! نروووووووووووووو ! 


خوب ! مسخرگی دیگه بسه ! حالا می خوام بقیه ماجرا رو خیلی جدی واستون تعریف کنم. 

قبلش یه چیزی بگم. زمانی ، یعنی حدود 10 سال قبل ، وقتی سال اول دبیرستان بودم ، خیابون انقلاب برای من ، دل انگیز ترین خیابون این شهر بود. بعد از مدرسه خودم رو می رسوندم اینجا و غرق می شدم بین این همه کتاب. ساعت ها بین کتاب ها می گشتم ، و سعی می کردم با پول کمی که تو جیبم بود ، یه کتاب بخرم.اصلا این کرم کتاب از همون سال ها افتاد تو جون من. یه جور احساس استقلال می کردم از اینکه بین اون همه آدم که تو ذهن بچگونه اون روزای من ، به نظرم فرهیخته میومدن ، می چرخیدم و پا به پای اونا کتاب انتخاب می کردم. گاهی سعی می کردم با صحبت کوتاهی با فروشنده ، معلومات خودم رو تو ادبیات به رخشون بکشم ، که البته اون ها هم با نهایت خضوع و فروتنی ، محل هیچ حیوون با وفایی هم به من نمی ذاشتن ! خوب حق هم داشتن ، یه بچه 15 ساله ، که یه کیف کوله کثیف و خاکی انداخته رو دوشش ، ساعت حدود 3 بعد از ظهر ! خیلی تابلو بودم ! خیلی !

 ولی همیشه غرورم رو حفظ می کردم و هر وقت می دیدم کسی تحویلم نمی گیره ، سعی می کردم با خریدن یه کتاب نسبتا قطور و با کلاس، بهشون نشون بدم که مثلا من اینکاره ام ! هرچند مجبور می شدم تا قطره آخر پول های جیبم رو خالی کنم ! ولی در عوض ، مغرورانه ، کتاب رو بر می داشتم و پیروزمندانه ، مثل ژنرالی که از جنگ ، پیروز برگشته و حالا داره با لبخند غرور میون مردمش حرکت می کنه ، کتاب رو که حکم غنایم جنگی من رو داشت ، به صندوق می بردم ! و مبلغ کتاب رو با ترس و لرز در درون ، ولی با بی اعتنایی کامل در چهره ، می پرداختم ! یه جوری پول رو به صندوقدار می دادم که انگار پول در برابر این کتاب ارزشمند ، واسم هیچ ارزشی نداره و اگه مبلغش دو برابر این هم بود ، باز هم به راحتی تمام می خریدمش ! ولی ارزش داشت ! این پول لعنتی ارزش داشت و بعضی وقتا کم مونده بود پشیمون بشم و کتاب رو پس بدم ولی هیچوقت اون غرور کاذب و اون لذت تصاحب یه کتاب نو ، نگذاشت این کارو بکنم !

 حالا جیبم خالی شده بود ، ولی در عوض یه چیز گرانبها تو دستم بود ! که می تونست من رو بالا ببره و از بقیه آدم های تو خیابون متمایز کنه ! موقع برگشتن هم ، تو تاکسی ، کتاب رو جوری می گرفتن که همه مسافرین ، به خصوص دخترهای دبیرستانی که اون موقع واسم جذاب ترین موجودات دنیا بودن ولی هیچوقت جرئت حرف زدن باهاشون رو نداشتم ، این کتاب رو ببینن و بدونن کنار چه موجود فرهیخته ای نشستن ! حالا می فهمم که احتمالا اون دختر های دوست داشتنی و سایر مسافرین محترم اصلا حواسشون نیود که کی بغل دستشون نشسته ! چه رسد به این که دقت کنن که چه کتابی دستشه ! 

هنوزم هر وقت گذرم به این خیابون و کتاب فروشی هاش میوفته ، دست پاچه می شم.بازم حس می کنم یه بچه 15 سالم ، با یه کیف خاکی کثیف، که هیچکس تحویلش نمی گیره و سرگردون میون این همه کتاب می چرخه و نمی دونه چی می خواد.  

بگذریم ، این پست همش شد خاطره بازی . دیگه نمی رسم بقیه ماجرا رو تعریف کنم. می مونه واسه پست بعدی. اصلا حالا که این پست رو با یه زمینه لاستی شروع کردیم ، شما کل این پست رو بذارید به حساب یکی از فلش بک های این سریال ! 


ادامه دارد ... 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 11:23  توسط idiot  | 

اتوبوس ! یه موقعی ، شاید طرفای 40 و 50 سال پیش ، وسیله نقلیه بوده ! الان ، بی شک وسیله مرگیه ست ! 

پنجشنبه بعد از ظهر ، تصمیم گرفتم پیاده برم طرفای خیابون انقلاب ! تا این لحظه هنوز بر خودم معلوم نشده دلیل این کار چی بود ! باری ! ساعت 5 بود که از میدون ونک ، با یکی از وسایل نقلیه عمومی به نام اتوبوس ، خیابان به لطف شهرداری ، یکطرفه شده ی ولیعصر رو به سمت جنوب سرازیر شدم. اول که اتوبوس در ایستگاه میدون ونک ( که یه جورایی سر خط محسوب می شه ) دیدم که کاملا خلوته ! و تونستم روی یک صندلی نه چندان تمیز ، در کنار پنجره ای کثیف ، سکنی گزینم ! با خودم گفتم ، پس درست شده ! پس این مملکت هم داره درست می شه و دیگه خبری از اتوبوس های شلوغ زمان بچگی من نیست. بچه که بودم ، اغلب با مادرم با اتوبوس این ور اون ور می رفتم ، اون هم اکثرا در قسمت زنانه ! هنوز هم صدای ترمز های اتوبوس و باز و بسته شدن در های اتوبوس ، من رو وحشتزده می کنه ... ترس اون دوران هنوز هم با منه. بچگی خیلی گندی داشتم. بگذریم. 

باری ! همین طور که اتوبوس به سمت جنوب حرکت می کرد ، وضعیت لحظه به لحظه بدتر می شد ... تو هر ایستگاه حدود 10 نفر سوار می شدن ولی کسی پیاده نمی شد ! بعد از دو ایستگاه ، کل صندلی ها پر شد! ولی بازم ملت تو هر ایستگاه سوار می شدن ! طرف های میدون ولیعصر دیگه تو اتوبوس جا واسه سوزن انداختن نبود ! کم کم ترس برم داشت ! به زودی به ایستگاه انقلاب می رسیدیم و من باید پیاده می شدم ولی سوال اینجا بود ، چطور ؟ 

از شانس من آدم درب داغونی هم کنار من نشسته بود و مرتب سرفه می کرد. در زیر فشار روحی ای که از تراکم جمعیت و داد و بیداد مردم و راننده در من ایجاد شده بود ، متوهم شده بودم و فکر می کردم با هر سرفه این مرد ، تمام میکروب ها و باکتری های بدنش دارن با پوزخندی بر لب از اینکه میزبان جوون و خوش اندامی مثل من پیدا کرده بودن ، به سرعت به بدنم اسباب کشی می کنن ! با نامیدی پنجره کثیف اتوبوس رو کمی باز کردم ... هوای دود آلودی که از بیرون میومد ، برای من حکم نسیم بهشتی رو داشت ... ! 

باری ! بالاخره به ایستگاه چهارراه ولیعصر رسیدم ... با عجله و ترس فراوون از رو صندلیم بلند شدم ، با احتیاط فراوان ، از اینکه نکنه لباسم به اون مرد درب و داغون بخوره صندلیم رو ترک کردم و در این لحظه رقابت نفس گیری برای تصاحب صندلی من به راه افتاد ! من ، که به شدت به جمعیت فشرده شده برخورد کرده بودم ، کورمال کورمال داشتم راهم رو به سمت در اتوبوس طی می کردم. از بوی ملت حالم داشت به هم می خورد... فکر کنم این ملت زمستون که می شه کلا حموم رو می ذاره کنار ... نمی دونم ملتی از این کثیف تر و بی فرهنگ تر هم تو دنیا هست ؟ اگر اون چند تا کشور گرسنه دنیا رو بذاریم کنار ، فکر نکنم همچین ملت مزخرفی تو دنیا پیدا بشه. به هر حال ، با زحمت بسیار و تنه خوردن های بسیار ، تونستم پییاده شم ! پیاده شم که چه عرض کنم ، خودم رو از لای جمعیت پرت کنم بیرون ! خودم رو به راننده رسوندم و یه هزار تومنی دادم بهش. با صدای ترسناک و راز آلودی گفت : چچن نففففررر ؟ گفتم یه نفرم آقا ! یهو دیدم یه چیزی مثل کاغذ آب نبات لوله شده داد دستم ! اتوبوس که حرکت کرد ، تازه کشف کردم که چی بود ! یه پونصدی و یه دویستی و یه صدی که از شدت کهنگی دیگه رنگ بهشون نمونده بود ! اینها رو با ظرافت خاصی لوله کرده بود که وقتی مسافر هزار تومنی می ده این رو پرت کنه جلوش ! 

به هر حال ، داغون تر از اون بودم که بخوام فکر کهنگی و نویی پول رو بکنم ! اگه هیچی هم پس نمی داد فرقی برام نمی کرد ! خبر مهم این بود که من از اون کنسرو آدم متحرک پیاده شده بودم ! 

سرم رو بلند کردم و یکی از خطرناک ترین چهارراه های تهران ( و بلکه جهان ) رو جلوی چشم خودم می دیدم ! چهارراه ولیعصر ! 


ادامه دارد ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 16:3  توسط idiot  | 

دیوانگی چاشنی زندگیست ، بی شک. دیوانگی و خودویرانگری چاشنی هر روز زندگی منه. داستان زنده به گور هدایت یه جمله توش داره که عالیه. عالی:  

"در رختخواب میغلتم،یادداشتهای خاطره ام را بهم میزنم،اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد،پشت سرم درد می گیرد،تیر میکشد،شقیقه هایم داغ شده،بخودم می پیچم.لحاف را جلو چشمم نگه می دارم،فکر میکنم،خسته شدم،خوب بود می توانستم کاسه سر خودم را باز بکنم و همه این توده نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در اورده بیندازم دور،بیندازم جلو سگ! "

امشب واقعا همچین حسی دارم. بدون هیچ دلیل بیرونی خاصی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 0:3  توسط idiot  |