|
|
|
|
|
دیروز یه فیلمی دیدم که واقعا حیفم اومد درباره اش چیزی ننویسم. واقعا تکون دهنده بود. من کلا فیلم زیاد می بینم ، ولی واقعا بعضی فیلما اینقدر رو من تاثیر می ذارن که تا چند روز فکرم مشغوله. life is beautiful. با اینکه خیلی با عنوان این فیلم موافق نیستم ! یه فیلم ایتالیاییه محصول 97 به کارگردانی و بازی شاهکار روبرتو بنینی. کلا این موجود آدم دوست داشتنیه. تو این فیلم واقعا قشنگ بازی کرده و جایزه اسکارم بخاطر همین فیلم گرفته. داستان فیلم تو دهه 40 میلادی می گذره. می دونی ، تا نیمه فیلم آدم فکر می کنه با یه فیلم کمدی طرفه ولی از نیمه دوم ، فیلم حالت کمدی تراژدی به خودش می گیره و شاهکار فیلم تو همین نیمه دومشه. شخصیت اصلی فیلم به اسم گویدو (روبرتو بنینی ) رو همراه با بچه 5 ساله و همسرش به اردوگاه های یهودیان آلمان نازی می فرستند و گویدو اونجا برای پسرش وانمود می کنه که اونا اومدن مسافرت و همه اینا یه بازیه ! بهش می گه اگه خوب بازی کنیم و برنده بشیم بهمون یه تانک جایزه می دن ! و با این کارا نمی ذاره پسرش بفهمه جریان چیه ! حالا اینی که من می گم فقط خط سیر اصلی داستانه و اینقدر جزئیات و ظرافت داره که واقعا آدم محو فیلم میشه. همیشه فیلم هایی رو که با احساسات آدم سروکار دارن رو دوست داشتم. اینم یکی از اون نمونه ها بود. آخر فیلم خیلی قشنگ بود. یعنی از اون پایان ها که هگه جلو خودتو نگیری و خودتو غرق فیلم کرده باشی یهو فیلم تموم می شه و می بینی یکی دو قطره اشک خیلی آروم داره از چشمت می چکه ! حالا من آخرش رو نمی گم که اگه یه بنده خدایی اینجا رو خوند و خواست این فیلم رو ببینه حداقل آخر فیلم رو لو نداده باشم ! چند تا فیلم تا حالا دیده بودم که کمدی و تراژدی توشون مخلوط بود دلی این فیلم بدون شک یکی از بهترین نمونه هاش بود. این هم لینک فیلم تو IMDB : http://www.imdb.com/title/tt0118799 فیلم تو این سایت امتیاز 8.4 گرفته که امتیاز خیلی بالایی هست. 3 تا اسکار هم گرفته. خلاصه که ببینید این فیلم رو ! تضمینی ! آها یه نکته ای ! از دوستان خواهش می شه کامنتاشونو فارسی تایپ کنن تا به درخواستاشون رسیدگی بشه ! وگرنه کامنتشون "کان لم یکن" تلقی خواهد شد ! چقدر از این عبارت های عربی و زبون عربی و فرهنگ عربی متنفرم ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 13:54 توسط idiot
|
|
||
|
|
|
|
|
نه قبل از اینکه شروع کنم من یه سوال بپرسم ! اگه همه ما وظایفمون تو زندگی رو مثل خورشید سوزان این روزای تهران ، به نحو احسن و تمام و کمال انجام می دادیم ، آیا اینجا گلستان نمی شد ؟ !!! این خورشید خانم ( که من نمی دونم کدوم دانشمندی و در طی چه فرآیند پیچیده ای جنسیتشو تعیین کرده ! ) این روزا بدجوری رو اعصابم داره اسکی می کنه ! تا دو قدم تو خیابون راه می ری انگار رفتی زیر دوش ! ولی این مردم به خدا خیلی باحال و ریلکسن ! مثلا تو تاکسی نشستی ، ساعت 2 بعد از ظهر ، دما بدون اغراق تو ماشین حدود 45،6 درجه ست ، بعد طرف نشسته جلوی پنجره ، شیشه ماشینم بسته ست، اصلا انگار نه انگار ! انگار تو یه روز پاییزی خنک اومده بیرون ! یا مثلا آدم های زیادی رو تو کوچه خیابون می بینی که داره با یه کاپشن بهاره تو این هوا سر ظهر راه می ره عین خیالشم نیست ! از همون کاپشن ها که منصوب به یکی از شخصیت های سیاسی محبوبه ( !!! ) بعدم من یه خواهش از شما که زیاد تو مکان های عمومی رفت و آمد می کنید مثل تاکسی و اتوبوس و مترو و اینا بکنم : به خدا اسپری ضد عرق الان یه میلیون ساله که اختراع شده ! تو خودت مشکل نداری ، به فکر اون بدبخت هایی که مجبورن کنار تو باشن و بوی گند تورو تحمل کنن باش ! اوه ! این مردم نازنین ! آخه آقای کیانیان از این اسم با مسما تر واسه نامیدن این مردم نازنین ( ! ) پیدا نکردی ؟ نازنینی داره از سرو روشون می باره ! خوب مثلا من می خواستم از آهنگ های قدیمی گوگوش بنویسم امروز ! که دیگه حوصلا ندارم ! راستی چقدر لحن نوشته های من عوض می شه تو هر پست ! یه نوشته افسرده، یکی شاد ، یکی انتقادی ، اجتماعی ، هنری ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 18:53 توسط idiot
|
|
||
|
|
|
|
|
واقعا سرو کله زدن با نسل قبل ( پدر مادرای ماها که متولد دهه 60 هستیم ) ، خیلی سخته. نه اینکه الان چون اعصابم از دست بابام خورده اینو می گم ، کلا خیلی وقتا به این مسئله فکر می کنم .گرفتار یه مسائلی هستند که ماها نیستیم. یه جور زیادی جدی گرفتن همه چیز. یه جور سخت گرفتن بیخود مسائل. نمی دونم چطوری بگم ، کنار اومدن باهاشون سخته. اعصاب فولادین می خواد ، بخصوص که بچه ها بدلیل وابستگی مادی ، همیشه در موضع ضعف قرار دارند. کاش می تونستم زودتر مستقل شم برم گورمو گم کنم یه گوشه داسه خودم زندگی کنم. که دیگه خودم باشم و خودم. این حکومت به اندازه کافی واسه ماها محدودیت درست می کنه ، جامعه هم همینطور. حداقل از دست این دیکتاتور های کوچولو راحت می شدم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:57 توسط idiot
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز کتاب "این مردم نازنین" رضا کیانیان رو می خوندم. راستش انگیزه من از خریدنش دو چیز بود. یکی اینکه کیانیان بازیگر محبوب من بین بازیگرای ایرانیه . دوم اینکه فکر کردم واکنشهای مردم در برخورد با یه بازیگر باید جالب باشه ! که بود ! از تک تک داستانک هاش لذت بردم ! می شه به کارای این مردم ساعت ها خندید ! سادگیشون ، حرص و طمع حقیرانشون ! بدجنسیشون ! حماقتشون ! قانون شکنیهای احمقانه شون! راستش همیشه به مردم که نگاه می کنم از دستشون حرص می خورم و به بخت و اقبالم لعنت می فرستم که چرا باید تو یه مملکت جهان سومی عقب افتاده به دنیا بیام، ولی کیانیان یه جور دیگه بهشون نگاه کرده بود ! یه نگاه دوستانه و توأم با دلسوزی ! بخونید این کتاب رو ! مطمئن باشید لذت می برید. من کل کتابو تو 2 ساعت پشت سر هم خوندم. از بس متنش جذاب و طنزآمیز و هوشمندانه ست. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 12:39 توسط idiot
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب ، از نوشتن پست قبلی ، یک ماه و خورده ای می گذره و شرایط مملکت از این رو به اون رو شده. اون یه ذره امید هم از بین رفت. نمی دونم چرا حدس می زدم یه همچین اتفاقی بیفته. اصلا از جمله آخر پست قبلیم معلومه. راستش گفته بودم در صورت انتخاب مجدد این آقا ، از این مملکت نا امید می شم ولی این اعتراض های مردم رو که می بینم یکم حالم بهتر میشه. حداقل می شه فهمید همه گاو نیستن . ولی خوب این اعتراض ها به جایی نمی رسه و بازم همون ناامیدی و سیاهی و تاریکی که چندین ساله این مملکت رو گرفته باقی می مونه. حالا همه چی رو بیخیال. چجوری باید چهره این آقا رو 4 سال دیگه تو تلوزیون تحمل کرد ؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:1 توسط idiot
|
|
||
|
|
|
|
|
من اینجا هیچوقت در مورد سیاست ننوشتم ! همیشه ترسیدم ! البته می دونم که اصلا من ، یه بچه 23 ساله چیه که مثلا بخواد بترسه که یه چیزی بنویسه ! یعنی تو باید یه عددی باشی که بترسی ! ولی به هر حال ! ولی الان انقدر از دست این ا.ن عصبانیم که نمی دونم چیکار کنم ! همین الان مناظره اش با کروبی رو می دیدم ! چقدر دروغگویی آخه ! چقدر عوامفریبی ! این کروبی هم که خیلی مسائل رو نگفت ! که چطور همه دانشجو ها و روشنفکرها از این ا.ن متنفرند ! که چطور مردم وقتی این گشت ارشاد رو می بینن، حالشون بد می شه و از ترس به خودشون می لرزن ! از روزنامه های بسته شده و توقیف شده و کتاب های رد مجوز شده و فیلم های توقیف شده و .... داد همه از دست این مرد تو این 4 سال دراومده بعد این مرد میاد می گه تو این 4 سال همه مردم از من حمایت کردن ! آخه چقدر دروغ ! چقدر عوامفریبی ! یعنی اگه این دفعه این مرد انتخاب بشه ، من برای همیشه از این مملکت ناامید می شم. یعنی همون 4 سال پیش ناامید شدم ، ولی ایندفعه دیگه ....... چی بگم آخه ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 0:22 توسط idiot
|
|
||
|
|
|
|
|
این درس گرافیک کامپیوتری رو برداشته بودم که مثلا هلو پاس بشه ! ولی خودش شده یه مشکل ! یک ریاضیات پیشرفته ای لازم داره که نگو ! حالا خوبه اصلا درس مال گرایش ما نیست ! مال نرم افزاری هاست ! من بعنوان اختیاری برداشتم، حالا موندم توش ! روزای ملال آوریه . اگه این "لاست" هم نبود که دیگه هیچی ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:42 توسط idiot
|
|
||
|
|
|
|
|
از این روزا بدم میاد. روزایی که باید صبح تا شب دانشگاه باشم. یا کلاس دارم یا باید درس بخونم. تو خونه درس بخونم ؟ صحبتش رو هم نکن. نمی تونم . سرو کله زدان با بچه ها تو سایت یا تو حیاط. خمودگی پشت نرم افزار xilinx و matlab و کوفت و زهر مار. آخرش هم بدون نتیجه. 8 ترم رو به بازی و شوخی گذروندم و الان عوض اینکه فارغ التحصیل شم ، باید یه سال دیگه این دانشگاه ملال آور و افسرده کننده رو تحمل کنم. سیزن 2 هم داره تموم می شه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:18 توسط idiot
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی وقته چیزی اینجا ننوشتم. نمی دونم چرا. اصلا چرا الان دوباره یادم افتاده یه وبلاگی هم داشتم. احتمالا هیچکس بعد از این همه وقت دیگه اینحا رو نمی خونه. بهتر. بعد از اینکه دیگه تقریبا تب "لاست" فروکش کرده ، تازه یه ماهی می شه که دارم "لاست" می بینم. الان سیزن دومم. درمورد اینکه چقدر خوبه و جذابه و قشنگه دیگران زیاد گفتن ، فقط می خوام بگم دیگه نمی تونم سریال های ایرانی رو تحمل کنم ! همین ! چرا گلوم درد می کنه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:35 توسط idiot
|
|
||